کد خبر 129138
۲۶ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

بعثی ها تصور می‌کردند ما ژنرال هستیم!

بعثی ها تصور می‌کردند ما ژنرال هستیم!

نویسنده کناب «من زنده هستم» گفت: پس از اسارت چون حکم مأموریت همراهم بود و لباس نظامی به تن داشتم، موقعی که فرمانده‌شان آمد، گفتند: ژنرال‌های زن ایرانی را دستگیر کرده‌ایم!

به گزارش خبرگزاری حیات، دکتر معصومه آباد عضو کنونی شورای شهرتهران، از اولین آزادگان ایرانی است که در آغازین روزهای جنگ به اسارت دشمن درآمد. خاطرات او از دوران شیرین اما پر محنت آزادگی، برای طیف خوانندگان خاطرات جنگ بس جذاب بوده و شمارگان کتاب او را به رتبتی کم نظیر رسانده است. آنچه می خوانید گفت وشنودی است که با وی در سالروز بازگشت آزادگان به ایران اسلامی انجام داده ایم.**به عنوان نخستین سوال بفرمایید که سرکار در چه سالی و چگونه اسیر شدید؟من در سال 1359 و دقیقاً یک روز پس از آغاز جنگ، در 6 کیلومتری جاده آبادان ـ خرمشهر اسیر شدم. ما تصور می‌کردیم منطقه در دست نیروهای خودی است و خیلی راحت با آمبولانس به منطقه رفتیم و تازه در آنجا بود که فهمیدیم بعثی‌ها لباس برادران سپاه را به تن کرده‌اند! همین موجب شده بود که از دور نتوانیم تشخیص بدهیم. موقعی که متوجه شدیم، برادرهای همراهمان شروع به تیراندازی کردند. یکی از آنها شهید و دیگری مجروح شد و ما هم به اسارت در آمدیم. **پرستار بودید؟خیر، امدادگر سپاه منطقه جنوب، یعنی آبادان بودم. چون حکم مأموریت همراهم بود و لباس نظامی به تن داشتم، دشمن به‌راحتی مرا شناسایی کرد. **چند نفر بودید؟من و یک خواهر دیگر که همراه برادران اسیر شدیم. جالب اینجاست که بعثی‌ها انگار بیشتر از ما دو تا ترسیده بودند! چون تمام مدت ما را وادار کردند دست‌هایمان را بالا نگه داریم! در حالی که برادرها دست‌هایشان آزاد بود. کمی که رفتیم، ما را از برادرها جدا کردند. موقعی که فرمانده‌شان آمد، گفتند: ژنرال‌های زن ایرانی را دستگیر کرده‌ایم! برای ما معلوم شد بسیجی‌های ساده، برای آنها حکم ژنرال را دارند که خیلی اسباب خوشحالی ما بود. به‌قدری از ما ترسیده بودند که با رعایت موارد امنیتی بالا، ابتدا ما را به پشت جبهه و سپس به بغداد منتقل کردند تا از ما اطلاعات بگیرند، در حالی که رده ما اصلاً نظامی نبود، اما آنها تصور می‌کردند ژنرال هستیم!**اشاره کردید شما را به بغداد بردند. از فضای بازداشتگاه خودتان برایمان بگویید؟در آنجا وقتی سؤال کردیم، کسی از زنان اسیر ایرانی خبر نداشت. بعد که به اردوگاه رفتیم، از نیروهای صلیب سرخ پرسیدم که گفتند :چند خانم اسیر و پناهنده شده‌اند، ولی عده‌شان زیاد نیست. البته باید به این نکته اشاره کنم که ما را مستقیم به بغداد نبردند، بلکه یک شب را در بصره گذراندیم. **کلاً چند خانم اسیر بودید؟چهار نفر، خانم‌ها فاطمه ناهیدی، فهیمه آزموده، شمسی بهرامی و من. ابتدا ما را به یک‌ سری چادرهای فرماندهی بردند. واقعاً فکر می‌کردند ژنرال اسیر کرده‌اند. خوشبختانه خیلی جوان بودم و خوب می‌توانستم مشکلات را حل کنم. در چادر فرماندهی، حسابی ما را تفتیش عقاید کردند و مثلاً پرسیدند: رژیم ایران چطور است؟ رهبر ایران چطور است؟ رفتارشان طوری بود که انگار می‌خواهند ما را به‌ جای امنی منتقل کنند. از خلال صحبت‌هایشان فهمیدم می‌خواهند ما را به بغداد ببرند. فکر می‌کردیم جنگ زود تمام می‌شود و ما را برمی‌گردانند، ولی وقتی شنیدیم قرار است ما را به بغداد ببرند، فهمیدیم جزء اسرای دائمی خواهیم بود. بعد هم ما را سوار آمبولانس و به تنومه منتقل کردند. **شکنجه هم شدید؟نه، فقط وقتی سماجت می‌کردیم، ما را با قنداق تفنگ می‌زدند. در تنومه به شکل تفتیش عقاید از ما بازجویی کردند. خانمی هم آمد و ما را تفتیش بدنی کرد و به ما لباس زندان داد که چون با اعتقادات ما تناسبی نداشت، قبول نکردیم و لباس‌های خودمان را پوشیدیم. حدود ساعت 2 بعد از نیمه شب ما را برای بازجویی بیدار کردند. من اولین نفر بودم. دست‌ها و چشم‌هایم را بستند و مرا روی صندلی چرخدار گذاشتند و با چنان سرعتی بردند که حالت تهوع و سرگیجه گرفتم. کسی که از من بازجویی می‌کرد با فارسی سلیس حرف می‌زد. پرسید: «مرا می‌شناسی؟» و وقتی جواب منفی دادم، تعجب کرد! نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد باید او را بشناسم؟ با بقیه خواهرها هم که صحبت کردم، دیدم عیناً همان سؤالاتی را که از من پرسیده بود، از آنها پرسیده بود. **سؤالاتشان بیشتر درباره چه موضوعاتی بود؟درباره نظام ایران. در سپاه دوره‌های نظامی دیده بودم، ولی در آنجا پست نظامی نداشتم. در تابستان سال 1359 در خرم‌آباد، استفاده از انواع سلاح‌ها را در حد ابتدایی یاد گرفتم، ولی کارم امدادگری و درمان بود، نه کار با سلاح. **چگونه اسارت و شکنجه‌ها را تاب آوردید؟ نمی‌ترسیدید؟چیزی برای ترس وجود نداشت. گاهی در تصوراتم چیزهایی می‌گذشت، اما نمی‌ترسیدم. حس می‌کردم دستی مرا به اینجا کشانده است. بازجوها خیلی سعی می‌کردند در ما رعب و وحشت ایجاد کنند. مرا روی یک صندلی نشاندند و آن‌قدر چرخاندند که سرگیجه گرفتم! ابتدا خواستند با خشونت از ما اطلاعات بگیرند، ولی پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که ما این اطلاعات را نداریم و یک مشت سؤال بی‌ربط پرسیدند و اینکه بچه آبادان هستی؟ قبلا ساواک آبادان کجا بود؟ الان سپاه آبادان کجاست؟ واقعاً جواب خیلی از سؤالات، از جمله این را که ساواک آبادان کجا بود را می‌دانستم، ولی جواب نمی‌دادم، چون می‌دانستم بعد از آن باید به بسیاری از پرسش‌ها جواب بدهم. فردای آن روز هم بازجویی کردند و به بازجویم گفتم: ما با هم دشمن هستیم و طبیعی است نمی‌توانیم رابطه خوبی با هم داشته باشیم! او هم متوجه شد نمی‌تواند از من اطلاعات بکشد. آنها تصور می‌کردند اطلاعات ارزشمندی داریم، منتهی نمی‌خواهیم به آنها بدهیم. البته اگر موفق به گرفتن اطلاعات می‌شدند، شاید ما را به اردوگاه دیگری منتقل می‌کردند. دائماً می‌گفتند: اگر حرف بزنید، شما را آزاد می‌کنیم. البته بعید بود این کار را بکنند. بیشتر یک حقه بود. بعد از مدتی کلاً از ما نا امید شدند. معلوم می‌شد جریحه‌دارشان کرده بودیم. به برادرها گفته بودند: اینها خوی خشن مردانه دارند! **واقعاً رفتارشان با شما به عنوان یک عده زن، فرقی با اسرای مرد نداشت؟ یک بار 21 روز اعتصاب غذا کردیم و دو ماه در بیمارستان بستری شدیم. در این فاصله پذیرایی خوبی کردند که سخت باعث تعجبمان شده بود و فکر می‌کردیم چه خطایی مرتکب شده‌ایم که دشمن این‌طور با ما بر سر مهر آمده است؟ بعد فهمیدیم قرار است با ما مصاحبه کنند و می خواهند از ماجراهایی که در ظرف دو سال و دو ماه بر سرمان آمده بود، حرفی نزنیم و فقط از محبت‌هایی که در این مدت کردند بگوییم که قبول نکردیم و گفتیم: اگر قرار است حرف بزنیم، درست از لحظه اسارت را تعریف می‌کنیم و می‌گوییم با ما چه کردید که کار به اینجا کشید!**به اعتصاب غذای 21 روزه‌تان اشاره کردید. این اعتصاب در اعتراض به چه مسأله‌ای بود و نتیجه آن چه شد؟ تا آن موقع نگذاشته بودند صلیب سرخ ما را ثبت‌نام کند و در نتیجه خانواده‌هایمان از ما خبر نداشتند. ما چهار نفر در واقع فرمانده زندان الرشید و مأموران بعثی را تسلیم کردیم و به هدفمان رسیدیم و صلیب سرخ ما را ثبت‌نام کرد و به اردوگاه موصل منتقل شدیم. در بیمارستان الرشید بغداد که بودم، صلیب سرخ یک برگه آبی به عنوان نامه فوری به من داد و گفت: فقط دو کلمه می‌‌توانید روی آن بنویسید. من هم نوشتم: «من زنده‌ام!» این نامه در بهار سال 1361 به دست برادرم سلمان رسید و خانواده از سلامتیم باخبر شدند. بعدها این دو کلمه به‌قدری معنای وسیعی پیدا کرد که نام کتاب خاطراتم را هم «من زنده‌ام» گذاشتم. **کمی درباره این کتاب برایمان بگویید.در این کتاب ایامی را که بر من و سه خانم دیگر گذشت را نوشته‌ام و دوران جنگ، نحوه اسارت، زندانی شدن در زندان‌های الرشید، موصل و عنبر را به تفصیل شرح داده‌ام. در آنجا به من می‌گفتند «بنت الخمینی!» و این به من جرأت می‌داد و سعی می‌کردم سفیر خوبی برای انقلاب باشم. **شما و سه بانوی دیگر برای تقویت روحیه‌تان در آن شرایط دشوار چه می‌کردید؟بیشتر با صدای بلند قرآن و گاهی هم سرودهای انقلابی می‌خواندیم. این کارمان بعثی‌ها را عصبانی می‌کرد و با کابل ما را می‌زدند. یک بار توانستم کابل را از دست یک مأمور بعثی بیرون بکشم و تا آنجا که زورم رسید او را با کابل زدم! خدا رحمت کند شهید تندگویان را، یک بار که از مقاومت ما سخت به هیجان آمده بود، از سلولش فریاد زد: «نَصْرٌ مِنَ ا... وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ» و بقیه اسرای مرد هم یک‌صدا فریاد زدند: «وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ».**از روزهای بازگشت به ایران برایمان بگویید. ما سعی می‌کردیم در برابر آزار و اذیت‌های مختلف آنها مقاومت کنیم. شاید هم بالاخره آنها از دست ما چهار نفر به تنگ آمدند. یک روز صبح فرمانده اردوگاه عنبر آمد و گفت به‌زودی شما به ایران می‌روید. بالاخره یک روز با تعدادی از اسرای مرد ما را به فرودگاه بردند. تصور می‌کردیم ما را تحویل اسرائیل یا آمریکا خواهند داد. بعد از یک پرواز طولانی در فرودگاه ترکیه از هواپیمای عراقی پیاده و به هواپیمای ایران ایر منتقل شدیم و در روز 12 بهمن سال 1362 به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. دوستان واطرافیان به من می‌گفتند: این ایام را فراموش کن تا بتوانی راحت‌تر زندگی کنی، ولی من نمی‌خواستم چیزی را از یاد ببرم. می‌خواستم تک‌تک آن لحظاتی را که جوانیم را با درد و رنج همراه کرده بود، به خاطر بسپارم و روزی همه را برای ثبت در تاریخ بنویسم تا آیندگان بدانند زنان و مردان این کشور برای حفظ سرزمین و دین خود ،چه رنج‌هایی را تحمل کردند و امروز خوشحالم که موفق شده‌ام این کار را بکنم. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/  

برچسب‌ها